خوانش شعری از مصطفا فخرایی
از: حسن سهولی
"به خط غریبی درآمده بودم"
ناگهان خودرادربطری سر به هوایی انداختم
سرازساحلی گرمسیری درآوردم
افتادم به دست بچه ای اخمو
دست هایم راازدست داده بودم
خواب های شیشه ایم چسبیده بودندبه بازوانم و
هیچ اتفاقی لای دندان هایم گیر نکرده بود
روی همین موج ها
خواب هایم سفرهای طولانی اشان راپارومی زدند
رنگ موج ها ازترس ریخته بودو
آفتاب خم شده بودتاته دریا
تکه کاغذی شده بودم ازدردبه دورخودپیچیده
به خط غریبی درآمده بودم
افتادم برسرسنگ قبری خوابیده درساحل
آوازجاشوان غرق شده
قلب قلب ازبطری شکسته بالا آمد.
شروع شعرناگهانی است شاعرهم غافلگیرشده است
"بطری سربه هواشاعررابافلسفه ای پیوند می زند فلسفه ای که دغدغه ی همه ی انسان های خردورزاست.بطری را می توان استعاره از جهانی دانست که انسان از بدو تولد درآن شکل می گیرد.جهانی که جبراست ودراختیاردرآن بسته است.
"بطری سربه هوا"ترکیبی است که ذهن رامتوجه بطری معمولی می کندکه سرآن روبه هوابازاست وهوادرآن جا گرفته است!وازطرفی "سربه هوا"یعنی خودرای وبازیگوش.
اما فعل "انداختم"در_اختیارراکاملا نمی بنددوبلکه جبرواختیاررا باهم عرضه می کند"لاجبرولا تفویض بل امربین امرین"1
حافظ می گوید:
"درکار گلاب وگل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وین پرده نشین باشد"
اما مولوی می گوید:
"این که گویی این کنم یا آن کنم
خوددلیل اختیاراست ای صنم"
"سرازساحلی گرمسیری درآوردم"
فوق العاده جغرافیایی است تقدیری که جغرافیای انسان رارقم می زند.بازفخرایی ازاختیار به جبربرمی گردد رشته ی جبر اندیشه ی شاعررا رها نمی کند.با دیدن گزاره ی "سرازساحلی گرمسیری درآوردم"مخاطب بطری را مجسم می کندکه شی ای درآن محبوس است وشیشه دستخوش امواج ناآرام دریاست وهیچ اختیاری ازخودندارد درحالی که همه جا را می بیندوبر همه ی جنب وجوش ها اشراف دارداما نمی توانداززندان شیشه رها شود.دراین گونه خوانش اختیارسوسو می زند و شاعر وبه تبع آن خوانندههنوزدرتعارض است و هنوزذهن محل_ شد آمد_جبر و اختیار است.
"افتادم به دست بچه ای اخمو"
شعر شریعتی را به یاد می آوردبااین تفاوت که شریعتی درعالم آرزو ازاین دنیا می رود وگل می شود از گلش سوتکی می سازند ومی دهند به بچه ی بازیگوشی تاهردم درآن بدمد وخواب هارا آشفته سازد.اما فخرایی از دنیای عدم به این دنیا می آید ووجودش درمناطق جغرافیایی_ تقدیرش به دست بچه ای اخمو می افتد تا سناریوی فخرایی گره بخورد.
آیا بچه ی بازیگوش شریعتی همان تقدیر جغرافیایی (شیشه ی سر به هوای)فخرایی است!؟ بچه ی بازیگوشی که هردم می نوازد-نواختی منظم تحت رابطه ای علت ومعلولی-ولی متوجه انجام دمیدنش(آشفتن خواب)برای بیداری نیست وطبیعتی که با نظمی ویژه درخودمی پویدوبه عواقبش آگاهی ندارد یکی است!؟
آیا" اومی رودبه طرف تقدیر لیله القدرش واین هم به طرف تقدیر!؟2
"نمی دانم پس از مرگم چه خواهدشد؟
نمی خواهم بدانم کوزه گر ازخاک اندامم
چه خواهدساخت؟
ولی بسیار مستاقم
که ازخاک گلویم سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشدبه دست کودکی گستاخ وبازیگوش
واویکریزوپی درپی
دم گرم خوشش رابرگلویم سخت بفشارد
وخواب خفتگان خفته راآشفته تر سازد.
بدین سان بشکنددرمن
سکوت مرگبارم را.3
گزاره ی"دستهایم را ازدست داده بودم" سخت جبری می شودودر_اختیاررا مطلق می بندد.
"خواب های شیشه ایم چسبیده بودندبه بازوانم"
این گزاره زیبایی است .خواب بادست به ویژه بازو رابطه ی نزدیکی داردانسان گاهی بازویش را بالش سرقرارمی دهدتا بخوابدرویای آدمی حضوردرذهنی داردکه ذهن آن رادرعالم بیداری تجربه کرده است وجایگاه ذهن درسرآدمی است.
آیا می شودمیان سروبازو وخواب قرینه ای یافت تا مارا به مجاز دلالت کند!؟وخواب را مجازازسر گرفت!؟ومی توان گفت سری که خواب درآن شکل می گیرد چسبیده به بازوان است!؟ وبه جای سر خواب را به کارگرفت!؟اگر چنین باشدفخرایی مجازی مدرن درناخودآگاهش شکل گرفته است.4
"هیچ اتفاقی لای دندان هایم گیرنکرده بود"5
آرایش ادبی ظریفی شکل گرفته است وبدون تکلف آمده است
آیا می توان گفت به دلیل رفتن زبان سوی سادگی چنین امکانی(آفرینش ادبی)میسرمی شود؟یابا فراهم شدن چنین امکانی نقش زبان کم رنگ می گرددوبر جنبه ی تخیلی وتصویری کلام افزوده می شود؟زبان شناسان می گویند زبان چهارنقش دارد وآفرینش ادبی راجزیکی ازنقش های آن می دانند اماتصریح می کنند که آفرینش ادبی مانند سایر نقش های زبان جزنظام زبان محسوب نمی شود.ترکیب" خواب های شیشه ای" ترکیبی است که خواب راازجنس شیشه می داند که بسیار شفاف وشکستنی است خواب را می شود با حس بینایی دید!!! ولی شیشه باحواس بیشتری می توان درک کرد .جالب است که هم خواب وهم شیشه هردو
شکستنی هستند.
"جان من اکنون مجال خواب چیست
خواب را بشکن که وقت خواب نیست"6
دوگزاره ی "ناگهان خودرادربطری سربه هوایی انداختم"و"خواب های شیشه ایم چسبیده بودند به بازوانم" باظرافت شگفت انگیزی به هم پیوند می خورند. بطری شیشه ای همان خواب شیشه ای است .خواب شکستنی وزودگذر است بطری (دنیا) شکستنی وزودگذر است دنیا به خواب زودگذر تعبیر کرده اند.
این پیوند فرم شعررادرارتباط عمودی رقم می زند .به هرحال شاعردربطری وخواب های شیشه ای هردو زندانی است ولی ازطرفی با دنیای آزاد یا رو به آزادی ارتباط دارد(مجبور-مختار)
"رنگ موج ها از ترس ریخته بود
آفتاب خم شده بودتاته دریا
خواب هایم سفرهای طولانی اشان را پارو می زنند"
دراین گزاره ها نیز ارتباط عمودی حفظ شده است خواب هامثل بطری روی آب جاریند.خواب ها وسفر طولانی پارادوکس معنایی را القا می کنند .خواب طولانی نیست همان گونه که دنیا نیست.
آفتاب زندگی روبه غروب است وحیات رنگش راازدست داده است .غروب ازآن دورها به آب می رسد گویا تا ته دریا خم می شوددراین حالت رنگ دریا وموج دیدنی است که شاعرآن را به ترس تعبیر کرده است.ترسی که نتیجه ی وداع با زندگی است.(مرگ اندیشی یا مویه برمرگ!)
اصطلاح" رنگ ریختن" زیبا به کار رفته است درادبیات کلاسیک نمونه ی آن وجوددارد.
مولوی می گوید:
"آن یکی درخانه ای در می گریخت
زردروولب کبودورنگ ریخت"7
"تکه کاغذی شده بودم ازدرد به دورخودپیچیده"
آیا شاعر به نوشته های روی کاغذ کاغذ اطلاق می کند؟
این رامی توان ازگزاره ی بعدی دریافت کرد؟ که می گوید:" به خط غریبی درآمده بودم" یعنی کاغذ وخط مثل خواب وبطری یکی شده باشند؟
این هم آرایه ای ازهمان جنس آرایه های ی قبلی اما پنهان وپیچیده بدون خواست وخودآگاه شاعر.
این خط خط_ سرنو شت ومقرمطی است که نوشته شده اما دیده نمی شود وخواندنش به قول خیام نه تو می دانی ونه من.
"اسرارازل را نه تودانی ونه من
وین خط معما نه تو خوانی ونه من
هست ازپس پرده گفتگوی من وتو
چون پرده برافتد نه تومانی نه من"8
"افتادم برسنگ قبری خوابیده درساحل"
وسرانجام انجام_همه ی تلاش ها وتقلاهای بشری افقی برسطح زمین خوابیدن است."لوح سنگین"9را برسرمی گذارند وشاعربرلوح سنگین خفته است.فخرایی اراده ی ضدکرده است.
پانوشت:
1)روایتی از امام صادق(ع)
2)این تعبیر از آیه ا... طالقانی است
3)شعر ازدکتر شریعتی است
4)در خوانش های قبلی این نوع را شرح داده ام
5)ر.ک شعر فخرایی"زیردندان های کوسه های گرسنه هم/فکرهای پریشانم به تو خیره می کنم
6)مرثیه ی نگارنده درمر گ یکی ازعزیزان (مرحوم محمد مجتبایی)
7)مثنوی مولوی دفتر پنجم
8)نزهه الارواح حسینی طربخانه30به نقل ازعمر خیام ذکاوتی علیرضا قراگزلو انتشارات طرح نو چ دوم ص1977

