به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند رای و خداوند جای
خداوند روزی ده رهنمای...
چو ایران نباشد تن من میاد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
( فردوسی)
با سپاس و تشکر از همه بزرگوارانی که دست اندرکار و رای در اختیار بودند که سرانجام از پس سال های چند که میدان و بزرگ خیابانی از شهر عزیزمان برازجان، مرکز شهرستان دشتستان بزرگ، به نام سترگ و آشنای ابرمرد تاریخ ایران، حسن بن علی (فردوسی) مزین بود سرانجام چه مناسب، بجا و با شکوه به «تن دیس» این زنده کننده ی فرهنگ و منش ایرانی زینت افزای خواهد شد و این خود نشانی دیگر از هزاران نشان بافرهنگی و ادب دوست بودن مردم این دیار است؛ زهی سعادت.
چه خوش می درخشد پیکره ی دهقان زاده ی توس و احیاگر فرهنگ شکوهمند ایرانی در دل شهر برازجان، نماد و نمایشگر فرهنگ این خطه و یادآور خاطرات بزرگ مردان دشتستان، انگار که فردوسی کبیر سر از خاک توس برداشته و به مهمانی دشتستان قدم رنجه خواهد کرد، آفرین بر شما مردم شریف دشتستان و مسئولین محترم شهرستان، نام و خاطرات کسی را در اذهان زنده
می کنید و در چشم مهمانان محترم و شهروندان عزیز خودی ترسیم
می کنید که مال و جان بر سر این گذشت تا زبان و فرهنگ ایرانی ـ اسلامی را از نیستی و نابودی نجات دهد؛ کسی که اگر نمی خواست چنین کند می توانست در دستگاه سلطان محمود غزنوی و در پایتخت او ( شهر غزنه) در کنار ملک الشعرای دربارش ( عنصری) و شاعران زبان باز، روزنگر و روزی بینی چون منوچهری و فرخی و ... از « زر دیگ دان بزند» و چهل اشتر زرینه و سیمینه ی او را حمل کند اما نخواست و نکرد. چنان که عنصری می کرد یعنی سلطان محمود کریه المنظر را مدح می کرد و او را که بسیار زشت رو و بد ترکیب بود در چشم حاضران چون فرشته ای جلوه می داد. پس خواندن آن قصاید و مدحیه ها که سلطان محمود را به وجد می آورد؛ دستور می داد تا دهان عنصری را پر از اشرفی ( سکه های طلا) کنند. حال سلطان محمود این زر و گوهر را از کجا به دست آورده بود به قول پسرش، سلطان مسعود، که در تاریخ بیهقی آمده است: «... زرهاست که پدر ما از غزو هندوستان آورده است و بتان زرین شکسته و بگداخته و پاره کرده و حلال تر مال هاست. و در هر سفری ما را از این بیارند تا صدقه ای که خواهیم کرد حلال بی شبهت باشد از این فرماییم»!!
آری سلطان محمود برای «خودشیرینی» پیش خلیفه ی عباسی و فریب اذهان، حملات خود به سرزمین هندوستان را غزوه نام نهاد بود و جنگ های خود را جنگ دینی یعنی این که من ( سلطان محمود) مثل پیامبر اسلام (ص) برای گسترش دین اسلام و مبارزه با کفر به این بلاد شرک حمله می کنم و مال و ثروت آن ها را غارت ... و سپس در مجالس عیش و نوش خود به عنوان صله و پاداش در کنار خلعت به مداحان و چاپلوسان خود می داد.
بلی ابوالقاسم فردوسی هم اگر آینده نگر نبود و به فکر آن روز خود می بود می توانست از زلف «ایاز » 1 بگوید و به وصف قیافه ی محمود و معشوقه های او بپردازد و زر بگیرد اما او زر داشت، ملک و املاک داشت، خانه و زندگی داشت و بر سر حفظ فرهنگ و زبان شیرین فارسی صرف کرد تا فکر، فرهنگ، دین و زبان را از دست برد، حفظ کند و با تامل در این که فردوسی را به جرم رافضی (شیعه بودن) نمی گذارند در قبرستان مسلمانان به خاک بسپارند و به ناچار بستگان، او را در ملک شخصی اش به خاک می سپارند؛ آن روزگار که مذهب شافعی بر همه جا و همه چیز سایه افکنده بود و شیعه بودن و دوستی اهل بیت جُرم و گناه محسوب می شد، فردوسی به صراحت اعلام مذهب کرده، آنگاه که نوشتن و فضل نمایی به زبان عربی مرسوم بود، فردوسی به زبان فارسی دری داستان های اساطیری ایرانیان را به رشته ی نظم کشیده و انگار هر واژه ی ناب فارسی در و گوهری است که در سلک نظم و قالب مثنوی ( قالبی در اصل ایرانی) به رشته کشیده و چون جان شیرین دوست می داشته و حفظ کرده نه این که فردوسی زبان عربی نمی دانسته بلکه چونان که اثر بزرگ وی نشان می دهد حکیم توس به سه زبان پهلوی ( زبان دوره ی ساسانی و اشکانی) زبان عربی و زبان فارسی مسلط بوده و استفاده های فراوانی از قرآن کریم کرده و در به کمال رساندن زبان فارسی نقش موثری داشته است.
البته فردوسی ها ـ دوستداران فرهنگ اصیل ایرانی ـ کم نبوده اند که در برابر ترک تازی ها و عربی مابی ها که خود را به دربار بغداد متصل می کردند و غلام حلقه به گوش خلیفه بودند مقاومت می کرده و خدمات ارزنده ای به فرهنگ ملی و دین مبین اسلام و مذهب برحق شیعه ـ پیروی از ائمه ـ انجام داده اند.
اگر تاریخ را بنگریم اسلام اصیل را ایرانی ها رواج داده اند بر قرآن کریم اول بار ایرانیان تفسیر نوشتند و معتبرترین تاریخ های زندگی پیامبر ( سیره و مغازی) و زندگی ائمه را ایرانیان به ویژه در دوره ی امارت سامانیان فرهنگ دوست نوشتند ( نگاهی به کتاب « خدمات متقابل اسلام و ایران» «شهید مطهری»).
منبع اصلی فردوسی در کار نظم بخشیدن به داستان های ملی شاه نامه ی ابومنصوری بود که توسط گروهی از علما و دانشمندان در زمان سپهسالار خراسان «ابومنصور عبدالرزاق توسی» تدوین شد. این کار اندکی زمان قبل از این که دقیقی و سپس فردوسی نظم شاه نامه را آغاز کنند؛ انجام شده بود و نسخه ای از آن توسط «میرک» پسر ابومنصور در اختیار فردوسی گذاشته شد و او را مورد تشویق قرار داد که کار دقیقی را پی گیرد.
بله فردوسی می توانست اگر می خواست دنیای خود را با مدح و ستایش از سلطان محمود و دستگاه سلطنت او خوش و دلپذیر سازد اما به جای ایاز به توصیف شخصیت رستم ـ نماد ملت ایران ـ و بجای سرداران تُرک به توصیف پهلوانان داستان های ملی پرداخت که در ورای تاریخ و در قالب ایرانیان زنده مانده. اگر چه کسی نمی دانست در چه زمانی و در کجای این مملکت زندگی می کرده اند. همین قدر می دانیم که این حماسه آفرینان در ذهن و زبان، آرزو و آرمان این مردم به عنوان افرادی نیک اندیش، شجاع و ارزشمند بوده و هستند و فردوسی بدون هیچ چشمداشت از آن ها تصویر سازی کرد و در کار و گفتار آنان ارزش ها را پرورانده است؛ به عنوان نمونه رستم را شخصیت آرمانی و آرزویی کرد که تمامی صفات نیک و اخلاق شایسته را داراست و در هر زمانی انسان های نیکو سرشت و خوش رفتار را به رستم تشبیه می کنند.
اگر از زمان حیات او تا کنون و آینده نیز هم، فردوسی بر اَقران و هم عصران خود ترجیح دارد؛ اگر هر ایرانی یا هر فارسی زبانی فردوسی را بیش از شاعران دیگر می شناسد و کتاب ارزشمند شاه نامه ( بهین نامه) را دوست دارد به پاس حفظ و نگهداری ارزش های ایرانی ـ اسلامی و زبان شیرین فارسی است وگرنه تصویر سازی ها و اشعار نغز عنصری، منوچهری، فرخی سیستانی و ... را کسی نمی تواند منکر باشد، اما از این افراد فقط در موارد درسی و کلاسی بحث شده و سخن به میان می آید و بعد از تمام شدن امتحان دیگر هیچ گرایش و میلی به جز موارد نادر به سوی آن ها نیست ولی فردوسی، مولوی، سعدی و حافظ از لونی دیگرند و حتی مولوی، سعدی و حافظ و دیگر پسینیان نیز کار فردوسی را ستوده اند و در جای جای آثار خود از او به عنوان حکیم توس یاد کرده و قهرمانان، داستان های او را ارزشمند دانسته و به نیکی نام برده؛ بزرگ پهلوان شاه نامه ( رستم) در جای جای این کتاب ارزشمند چه در رزم و چه در بزم گفتار و کرداری ارزشی و ستوده دارد، با همه ی قدرت و توانش تابع قانون و آداب است، حتی حقوق دشمنان را در آداب جنگ رعایت می کند و در طول دوران پهلوانی که بخش بزرگی از این کتاب است و رستم نقش اول را داراست به جز موردی اندک ـ مانند فریب سهراب ـ کاری خلاف شوون پهلوانی نمی کند، آن هم برای حفظ کیان مملکت ( این موضوع در جای
دیگر تقدیم خواهد شد) و در جنگ با دیو سپید که نماد قدرت اهریمن است پس از آن که "اولاد»راه غار و محل خفتن وی را به رستم نشان می دهد و تاکید می کند که باید صبر کنی تا آفتاب بالا بیاید و در نیم روز آنگاه که هوا گرم شود و دیو به سخواب عمیق فرو رود در خواب به او حمله کنی و کارش را بسازی وگرنه در حالت بیداری هزاران نفر او را حریف نیست و با وجود اینکه رستم نصایح «اولاد» را به کار می بندد ولی باز هم وقتی به غار وارد می شود و دیو سپید را خفته می بیند، منش پهلوانی و غیرت و شجاعت ایرانی به ایشان اجازه نمی دهد که بر خفته حمله کند و او را در خواب بکشد.
بغرید غریدنی چون پلنگ
چو بیدار شد اندر آمد به جنگ.
و پس از کشتن دیو سپید فردوسی در وصف کردار او چنین داد سخن داده است:
گشاد از میان آن کیانی کمر
برون کرد خفتان جوشن زبر
زبهر نیایش سر و تن بشست
یکی پاک جای پرستش بجست
از آن پس نهاد از بر خاک سر
چنین گفت: کای داور دادگر
ز هر بد تویی بندگان را پناه
تو دادی مرا گُردی و دستگاه
توانایی و مردی و فر و زور
همه کامم از گردش ماه و هور
تو بخشیدی ؟ ز خود خوارتر
نبینم به گیتی یکی زارتر
غم و اندوه و رنج و تیمار و درد
ز نیک و ز بد هر چه آید به مرد
کمی و فزونی و نیک اختری
بلندی و پستی و کُند آوری
ز داد تو بینم همه هر چه هست
دگر کس ندارد در این کار دست
ز داد تو هر زره مِهری شود
ز فرت پشیزی سپهری شود.
چنین ابیاتی گویای آن است که ایرانیان ـ و نماد آنان رستم ـ خدای یگانه را باور داشته و پرستش می کرده اند، چه آنگاه که به دین میترایی بوده اند ـ گاه رستم ـ چه بعدها و پس از ظهور زرتشت ـ در زمان گشتاسپ ـ گاه اسفندیار ـ خلاصه اینکه ایرانیان هیچ وقت خدایان کوچک و کم ارزشی مثل بت های سنگی و چوبی را سجده نکرده اند. ممکن است کسی بگوید این ابیات و امثال آن در شاهنامه کار خود فردوسی است و زمان رستم و قبل از آن خدای حقیقی را چنین روشن و آشکار نمی پرستیده اند در آن صورت هم چیزی از ارزش شاه نامه و زحمت فردوسی کم نمی شود.
حکیمی چون فردوسی چنین توصیه می کند و در بزرگ نامه ای چون شاه نامه چنین پیام هایی یافت می شود:
« بیا تا جهان را به بد نسپریم
به کوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار
چو نیکی کنی، نیکی آید برت
بدی را بدی باشد اندر خورت
چو نیکی نمایدت کیهان خدای
تو با هر کسی نیز، نیکی نمای
مکن بد، که بینی به فرجام بد
ز بد گردد اندر جهان، نام بد
به نیکی بباید تن آراستن
که نیکی نشاید ز کس خواستن
و گر بد کنی جز بدی ندروی
شبی در جهان شادمان نغنوی»
در کدام کتاب و توسط کدام حکیم بهتر و رساتر از شاه نامه و قلم خوش نگار حکیم توس سفر آخرت چنین زیبا به تصویر کشیده شده؟ آنجا که در آغاز داستان رستم و سهراب با صنعت «براعت استهلال» می سراید:
اگر مرگ داد است، بیداد چیست
ز داد این همه بانگ و فریاد چیست
از این راز جان تو آگاه نیست
بدین پرده اندر تو را راه نیست
همه تا در آز رفته فراز
بکس وانشد این در آز باز
به رفتن مگر بهتر آیدت جای
چو آرام گیری به دیگر سرای
اگر مرگ کس را نیو باردی
ز پیر و جوان خاک بسپاردی...
نخستین به دل مرگ بستایدی
دلیر و جوان خاک بسپاردی
جوانی و پیری به نزد اجل
یکی دان چو در دین نخواهی خلل
دل از نور ایمان گر آکنده ای
تو را خامشی به که تو بنده ای
پرستش همان پیشه کن با نیاز
همه کار روز پسین را بساز
بر این کار یزدان تو را راز نیست
اگر دیو با جانت انباز نیست
بگیتی در آن کوش چون بگذری
سرانجام اسلام با خود بری»
و در جای دیگر در آغاز داستان سیاوش در اهمیت خِرَد ورزی و نیک گفتاری در طول عمر چنین می فرماید:
« سخن چون برابر شود با خرد
روان سراینده رامش برد
کسی را که اندیشه ناخوش بود
بدان ناخوشی رای او کش بود
همی خویشتن را چلیپا کند
به پیش خردمند رسوا کند...
چو دانا پسند و پسندیده گشت
به جوی تو در آب چون دیده گشت...
تو چندان که باشی سخنگوی باش
خردمند باش و جهانجوی باش
چو رفتی سروکار با ایزداست
اگر نیک باشدت کار اربداست
نگر تا چه کاری همان بد روی
سخن هر چه گویی همان بشنوی
درشتی ز کس نشنود نرم گوی
سخن تا توانی به آزرم گوی»
فردوسی در جای جای شاه نامه دلشوره ی خود را از این که نتواند کار سترگ نامور نامه ی باستان را به پایان برساند؛ ابراز می دارد مانند این چند بیت در پایان کار سیاوش و آغاز کار کیخسرو
« همی خواهم از داور کردگار
که چندان امان یابم از روزگار
که زین نامور نامه ی باستان
بمانم به گیتی یکی داستان
که هر کس که اندر سخن داد داد
ز من جز به نیکی ندارد بیاد
بدان گیتی ام نیز خواهشگر است
که با ذوالفقار است و با منبر است
منم بنده ی اهل بیت نبی
سرافکنده بر خاک پای وصی
و هزاران پیام ارزشمند انسانی دیگر که فردوسی بر اساس خصایل نیک انسانی خود مبتنی بر جهان بینی اسلامی و اعتقاد به حقانیت امامان بزرگوار (شیعه بودن) در کتاب شصت هزار بیتی خود گنجانده که در این فرصت کم مجال پرداختن به بیش از این نیست وقتی دیگر می طلبد و فرصتی، با امید به ایزد بزرگ که چنین توفیقی در آتی حاصل آید، کلام پایانی را به چند بیت در آینده ی نگری فردوسی و سرانجام « نامه ی باستان» اختصاص می دهیم:
« بنا های آباد گردد خراب
ز باران و ز تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
چو این نامور نامه آید به بن
شود روی گیتی ز من پر سخن
من این نامه فرخ گرفتم به فال
بسی رنج بردم به بسیار سال
نمیرم ازین پس که من زنده ام
که تخم سخن را پراکنده ام
هر آن کس که دارد هش رای دین
پس از مرگ بر من کند آفرین

