دوست داشتم که در این یادداشت بیشتر به خود «حمید موذنی» بپردازم تا «بازنگری انتقادی»؛ که این کتاب ایستاده، در پشت سر ما و البته حمید، ولی حمید همچنان به پیش میرود و به گمانم، حال فاصلهی زیادی دارد تا پشت سرش، تا «بازنگری انتقادی». اما وقت کم بود و نتیجه شد یاددداشت بسیار کوتاه و الکنی که نتیجهی جدال همیشهی من با حمید موذنی بودهاست: سینما.)
مسئلهی عمدهای که در مورد کتاب «بازنگری انتقادی» نظر مرا جلب کرد، آرای حمید موذنی در باب سینماست که در بعضی از مقالات این کتاب گنجانده شده:
«سینمای واقعیت در دنیای مجاز شدهی اکنون، به واقعیت سینما تبدیل شده، ولی میبایست افسوس خورد که این سینما نه آن سینمای گرم و عاشقانهی: "بربادرفته"، "روز هشتم ال سید"، "کازابلانکا" و ...است بلکه سینماییست در ژانر وحشت و جنگ که از آن هیتلر رسانهای قصد تک قطبی کردن جهان را دارد.» (ر.ک بازنگری انتقادی، سینما جامعهی باز و ترمیناتور ص 352 ) این تنها چکیدهای از نظرات موذنی در باب سینماست. او در اکثر مقالات سینماییاش به سینمای امروز میتازد و با اعتقاد راسخ میگوید که سینمای امروز بازیچهی دنیای رسانهای شدهی پستمدرن است. از منظر من قضاوت موذنی در رابطه با سینمای امروز قضاوت کامل و جامعی نیست. سینمای امروز فرزند زمانهی خودش است و فیلمهای گرم و عاشقانهی دیروز به همین گونه. به نظر من این هیچ ربطی به جهان رسانهای ندارد و اگر هم دارد ربط درستي است! روابط انسانی امروز با دههی کازابلانکا فرق میکند. به همین دلیل عشق نئو و ترینیتی ماتریکس نیز با عشق مردان و زنان کازابلانکا فرق میکند. «دیوید لینچ» یک شخصیت رسانهای و هالیوودی نیست، به همین صورت «جیم جارموش»، «امیر کاستاریتکا» و «لارنس فون تریه» ولی سینمای آنان به هیچ وجه یک سینمای گرم و عاشقانه در مفهوم ديروزياش نیست. اینها همه به دلیل تغییر روابط انسانیست نه جهان رسانهای شده. همانگونه که برگمن و بوگارت عصری داشتند، امروزه دیکاپریو و وینسلت عصری دارند. همهی ما خواه ناخواه عصر خودمان را داریم و مطمئنن روزی عصر ما هم به سر میآید همانطور که عصر "کازابلانکا" به سر آمد. من در تضاد با موذنی فکر میکنم که آثاری مانند «برباد رفته» و «روز هشتم السید» به هیچ وجه آنقدر آثار خوب و بزرگی نیستند که در بابشان گفتهاند. نشانههای بزرگی از فرهنگ «کیچ» در این آثار وجود دارد که خوشبختانه در آثاری که ما در سینمای امروز به عنوان فیلم خوب میبینیم و میشناسیم وجود ندارد.
دنیای رسانهای با همهی قدرتی که دارد در برابر سینمای مستقل جهان ناتوان است. برای اثبات این گفته رجوعتان میدهم به خیل عظیم فیلمسازانی که در دهههای اخیر فیلمهایی ساختهاند که به بهترین نحو «جهان» و «انسان» در آنها تصویر شدهاند. از کیارستمی، لینچ، جارموش و فونتریه گرفته تا گاس ون سنت، وونگ کاروای، کیم كی دوک و ... . ما امروز شاهد هستيم كه مارتين اسكورسيزي فيلمساز مولفي كه پرورش يافتهي هاليوود است سر كلاس فيلمسازي عباس كيارستمي مينشيند تا به قول خودش ياد بگيرد آن چيزي را كه همهي عمر به دنبالش بوده! يا آن روز كه همهي هاليوود در «كن» با هياهوي بسيار در برابر فيلمساز جوان كرهاي، كيم كي دوك و «بهار، تابستان، پاييز، زمستان و باز هم بهار» اش آرام گرفتند. من همهي اينها را نشانههاي زندهاي ميدانم كه ثابت ميكند سينما در عصر پست مدرنيسم پوياتر از هميشه است. چون همين جهان رسانهاي و همين فرهنگ پست مدرن به دليل تعريفي كه در فلسفهي وجودي خود براي كاركردشان از ابتدا ارائه دادهاند
نميتوانند آنها را ناديده بگيرند. كه اگر غير از اين باشد انگار خودشان را نفي كردهاند. ما نبايد هاليوود و تاثيرات آنياش را چندان جدي بگيريم. خيل عظيم آثار اين نوع سينما وقتي در بوتهي نقد و ارزشگذاري هنري قرار ميگيرند بيشتر به شوخي شبيه هستند تا خود هنر/ سينما. درست است كه نميشود از آثار بزرگي كه از درون همين جهان رسانهاي و هاليوود به عنوان مركز صقل آن بيرون آمدهاند گذشت، اما آيا واقعن همهي آنها آنقدر بزرگ و خوب بودهاند كه در زمان خودشان راجع بهشان گفتهاند؟! به انگارهي من آثاري كه بتوان نامشان را «سينما» گذاشت در گذشتهي تاريخي اين سينما/صنعت بسيار انگشت شمارند (با توجه به حجم بسيار بالاي توليد در هاليوود). در حايكه امروزه ميتوان تك تك آثار تاركوفسكي، كيشلوفسكي، تروفو، گودار و كيارستمي را به عنوان بهترينهاي تاريخ سينما و آثاري جامع و كامل براي آموزش «سينما» به نمايش درآورد.
وذني دائمن در مذمت جهان پستمدرن و پديدههاي اين جهان حرف ميزند اما به ويژگي بزرگ اين جهان يعني تكثرگرايي و پلوراليسم توجه نميكند. همين جهان رسانهاي است كه باعث ميشود عباس كيارستمي، چن كايگه و ويم وندرس كنار هم در يك «قاب» بايستند و به جهان لبخند بزنند. همين جهان پستمدرن است كه باعث ميشود فيلمسازاني از ايران و انگليس و فرانسه با هم فيلمي بسازند و با حفظ نگاه مستقلشان به يك وحدت برسند؛ وحدتي براي انسان، براي آزادي. و همين جهان متكثر و چندصداي پستمدرن است كه با پوشش عظيم رسانهاي خود به ديدگاههاي مهجور اما پويا و مستقل فرصت عرض اندام ميدهد.
نبايد به قضيه يكسويه نگاه كنيم و به قولي اين داستانها را كترهاي قضاوت كنيم! كه اين خود همان چيزيست كه در انسان سنتي است و آفت حيات او. به واقع از برخورد موذني با سينماي به زعم خودش گرم و عاشقانه تعجب ميكنم. هماره به امروز و جنبههاي مختلف آن تاختن و تحسين گذشته بياندكي نگاه انتقادي كار كساني است كه هيچ زماني در حياتشان طعم زندگي را نچشيدهاند و اين گذشتهاي هم كه از آن با تحسين حرف ميزنند تنها يك دلخوشيست براي التيام ذهن بيمارشان. وگرنه اين جماعت هميشه از رضايتمندي به دور بودهاند و به قصد نفي جهان را نظاره ميكرده و ميكنند. به همين خاطر از اين برخورد پارادوكسيكال «حميد» با سينما در گذشته و امروز تعجب ميكنم. تصورات جزمي و قالبي هميشه آفت فكر انتقادي بودهاند. تنها با تغيير اين تصورات است كه ميتوان منصف و واقعبين بود.
منصفانه كه به داستان نگاه كنيم ميبينيم كه هماره درصدي براي رضايتمندي هم در گذشتهي سينما وجود داشته و هم در امروز سينما. با اين همه باز هم سليقهي من سينماي نه چندان گرم و رمانتيك امروز را بيشتر ميپسندد (در حاليكه از منظر واقع بينانهتري كه به سينماي هزارهي سوم و آثاري چون «در حال و هواي عاشقي» وونگ كارواي، «درخشش ابدي يك ذهن پاك» مايكل گوندري، «رؤيا» كيم كي دوك و ... نگاه ميكنم نميتوانم از گرما و عشق منحصر به فرد آنها بگذرم كه عجيب انسانياند با حال و هواي زمانهي خود همخواني دارند.) چون من فرزند زمانهي خودم هستم و عصر من تنها مامن حيات من است.
فكر ميكنم براي سعادتمندي هميشه درصدي از رضايت لازم است.
× این یادداشت قرار بود در ویژه نامه کتاب بازنگری انتقادی منتشر شود که با تاخیر هم اکنون به چاپ می رسد.

